۱- اوضاع و احوال روحیم خیلی تعریف نداشته.![]()
۲- زری جراحی کرد و خدا رو شکر بهتره. ![]()
3- کلاس فرادرمانی شروع شد و بعد از عمری بالاخره من و مامان باهم هم کلاسی شدیم!![]()
۴- کارگاه سکس تراپی خانم دکتر کاردانی رو شرکت کردم. متوجه شدم که گاهی تجربه برتر از علم است!![]()
۵- قراره به عنوان پیش پرداخت هر کتاب، ۲ تومن بدند. یعنی با این حساب ۴ تومن گیر من می آد. البته هنوز قرار داد ننوشتیم. فردا قراره تیمی بریم دفتر انتشارات و ببینیم اوضاع چه جوریه.![]()
۶- کف گیر داره ته دیگ رو از جا در می آره!![]()
۷- دیروز صبح با ورود مهمان نازنینی از خواب بیدار شدم! یک هاپو از زیر در خونه اومده بود توی حیاط! من و ماتی هم که عاشق هاپو. دیروز خوش حال بودم ولی آقا مهدی!!! و نگهبان ها هاپو رو تحت پیگرد قرار دادند و با همکاری مامان هاپو از گیر افتادن نجات پیدا کرد. البته بابای کم هوش یا آدم فروش!!! نزدیک بود لوش بده که با ذکاوت مامان مسأله منتفی شد. منهم دیدم بهتره پیش از گیر افتادن هاپو به یک جای امن منتقلش کنیم. خلاصه با کمک مینو، هاپو به منزل دایی پویا منتقل شد. پلیس بازی هم عجب حال می ده!![]()
۸- این سه روز تعطیلی کارگاه مشاره ی پیش از ازدواج دکتر تبریزی رو می گذرونم. این همه جویای علم بودنم داره می کشدم!![]()
۹- برای تولد ریحان یک میکروسکوپ خریدم. خودم بیش تر ذوق دارم که بدمش بهش!![]()
۱۰- تُنی گفت که می خواد یک کارگاه مونته سوری ببردم و من کلی ذوق کردم ولی پریروز بهم گفت که ۶۰۰ چوق آب می خوره و ممکنه موسسه مقداریش! رو کمک کنه و بپردازه! منم که می خواستم ادای آدمای مایه دار و جویای علم رو در بیارم!!! گفتم مسأله ای نیست! چه کنیم که یک معلّم موثر در کلاس های ارتقای حرفه ای به صورت فعال شرکت می کنه...![]()
۱۱- یک نتیجه از زندگی و اون این که هر مقدار در آمد داشته باشم، همان مقدار به اضافه ی یه کوچولو، خرج های ناگهانی برام پیش می آد. خوش بینانه اینه که فکر کنم خدا می خواد رابطه ی مالی من و مامان همیشه از آسمون به زمین باشه!!!![]()
۱۲- مامان بزرگ دیروز قلب درد کردند و بیمارستان رجایی گفت ممکنه بستریشون کنه. ولی الهی شکر با نذر و نیاز مامان، بستری نشدن و الان پیش ما هستند ولی فردا باید به بیمارستان برای بقیه ی کارها برگردند. امشب با مامان یه سر رفتند خونشون و به کاسکوشون سر زدند. خدا همهی مامان بزرگ ها رو نگه داره...![]()
۱۳- تولد نازنین همه ی فامیل دعوت بودند و یک چیزی توی مایه ی عروسی بود تا تولد. جنغولک بازی های اون ها هم دنیایی است! خیلی دنیاهامون متفاون شده...
ولی رفتار ماتی خیلی جالب و خنده دار بود. انگار که یک سبو می خورده بود! دور خودش می چرخید و می رقصید و همه جا رو (تا می تونست!
) به هم می ریخت... عاشقشم!![]()
![]()
۱۴- یک نیم بوت نادر خریدم که پاشنه اش ۵ سانت است. این هم عمل به توصیه ی دکتر پور علی! (یک منتی هم سر آقای دکتر گذاشتما!!!)![]()
۱۵- فهمیدم که زری با هرکی که بوده، اون آدم عاشقش شده. چه راننده ی آژانسش، چه معلم بچه اش، چه فامیل و چه دوست... کاش من هم مثل زری بودم. فرشته... ![]()
۱۴-
۱- زری نازنینم با یک غده ی جدید مواجه شد و دکتر گفت که نوع این یکی با اون ۱۳ تای قبلی متفاوته. زری بیمارستان بستری شد و غده رو در آوردند. پاتولوژی جواب داد که غده ی جدید برخلاف قبلی ها بد خیمه. روزی که این خبر رو به زری که دو جا از بدنش زخمی جراحی بود٬ دادند من اون جا بودم. داغون شدم ولی حمد و ثنا حق را سزاست که با آیاتش نجاتم داد... داشتم دق می کردم...![]()
۲- آقایی جلوی عابر بانک مقدس اردبیلی از مردم خواهش می کرد که ۱۰۰ تومن پول بگیرند و بدند بهش و او هم براشون کارت به کارت پول رو بریزه. می گفت که سقف ۲۰۰ تومن پول کارتش رو برداشت کرده و حالا بیش تر پول لازم داره. من هم قبول کردم. فرداش که رفتم آزمایشگاه مسعود٬ موقع حساب متوجه شدم که توی کارتم کم تر از رقم اصلی حسابم پول هست. خلاصه این که پول به درستی کارت به کارت نشده بود و اصلاح سند خورده بود. من موندم و من! دستم هم به هیچ جا بند نبود. کلی هم پول آژانس دادم و بانک رفت و آمد کردم و فرم مغایرت پر کردم. کلی هم با همراهم با مسئول بانک صحبت کردم ولی تا حالا که بی فایده بوده. این هم عاقبت دلسوزی و نیکو کاری...
{البته در عوض از طریق سما پول خوبی گیرم اومد و مثل همیشه خدا لنگم نگذاشت. الحمدلله
}
۳- نتایج آزمایش خونم خوب بود ولی بعد از سونوگرافی فهمیدم یک کیست ۴ سانتی متری! دارم.![]()
۴- هنوز درگیر آنفولانزا هستم و شنبه ها پیش دکتر پور علی می رم. الحمدلله کمرم بهتره.![]()
۵- زری نازنینم ۳شنبه مجدداْ زیر تیغ می ره. یک عضو بدنش رو برای همیشه از دست میده... روحیه اش هم خیلی بده و داغونه. {بلائی عنایتی} براش دعا کنید...![]()
۶- سابق بازهم به محل کارم تلفن زد. ای میل تهدید آمیز فرستاد. من هم فیلترش کردم. حالم ازش به هم می خوره...![]()
۷- عدد مقدس ۷ هم مال ماتی من. عشق دلمه به خدا... اگه اون نبود چه جوری این همه غصه رو تحمل می کردم؟! بزرگ شده و خانم. دیگه ممنی واقعاْ اخه!!! نی نیانی ما هم از شیر گرفته شد. لپ های کش کشانیش٬ کش کشانی تر شده. ![]()
![]()
امروز مامان بزرگ جونم دو تا از خاله ها رو که حدود 15-20 ساله باهم قطع رابطه هستند، برای آشتی کنون به خونشون دعوت کرده. خیلی دوست داشتم من هم اون جا بودم. ولی به خاطر سرماخورگی و احتمال مریض شدن دیگران نرفتم.
کاری که با مینو گرفتیم هم امروز باید تحویل داده بشه ولی تقریباً کم تر از نصفش انجام شده.
توی این مدت اتفاق جدید دیگه این که قبول کردم که با سما هم کار کنم. بچه ی خیلی خوبیه.
این کمر درد خیلی برای روحم سازنده بود. فکر کردم که تا حالا از این که اصلاً دچار مریضی نشدم، فقط تعجب می کردم ولی حالا قدرش رو بهتر می دونم. ضمناً عادت بد عصبانیت رو هم با این درد ربط دادم. دیدم واقعاً عصبانیت من هم روی کوچولوها تاثیر بدی داره و هم روی بدن خودم. کمی هم بهتر از قبل مامان رو درک می کنم. قبلاً گاهی حتی به خاطر درد ها و آخ و ناله های مامان کلافه می شدم. ولی الان فهمیدم که مامان خیلی خیلی قوی بوده که با این دردهای جان فرسا، بازهم زندگیم.ن رو این قدر خوب اداره کرده. خلاصه از فایده های این دیسک بیرون زده ی کمر هرچی بگم بازم کمه!![]()
امروز هم خونه ی پونه مهمونیه. عاطی می آد دنبالم. با ترس و لرز و ماسک باید برم. نکنه بقیه هم دچار آنفولانزا بشن.
سریال چاق و لاغر و سریال همسران برنامه های مورد علاقه ی دوران کودکی و نوجوانی من بود. اولین جایی که فهمیدم برای داشتن وقت دیدن تلویزیون باید برنامه ریزی و زمان بندی برای انجام کارهام داشته باشم، موقع پخش سریال همسران بود. یادمه که در شب های چهارشنبه سریال همسران و پوآرو پخش می شد و من قبل از فرا رسیدن زمان پخش این دو سریال محبوبم، برنامه ریزی می کردم که کارها و درس های فردام رو انجام بدم و بخونم. یاد اون روزها و یاد و خاطره ی مسعود رسام عزیز به خیر. برای روح او آرزوی ترقی مداوم روحانی می کنم.
اومدم خونه و من و ماتی و آشپزی! بازی! البته یه کوچولو هم موهای من اشتباهی! و کاملاْ اشتباهی!!!
لای انگشت های ماتی گیر کرد! مثل معمول!!! ماتی رفت و دل ما نیز هم! ![]()
سوفله ی بادمجون پختم ولی دل و دماغ خوردنش نبود. با تشکر از شیما جون که دستور پختش رو یادم داد!![]()
بعد از کارم با فریبا تا سر شریعتی اومدم و بعد رفتم پیش دکتر پور علی عزیز! ایشون هم با دیدن عکس خوش تیپ کمرم٬ گفتند دیسک بین مهره های ۵ و ۶ ام بیرون زده. باز هم با لوله کردن کمر و استفاده از پالس الکتریکی سعی در بهبود حال من کردند!!!
کفی طبی هم به حلقوم کفشم فرو دادند!
کمربند طبی هم تجویز شد! تا سر میرداماد به عشق خرید چرب لب پیاده اومدم. بالاخره چرب لب خریدم! وگرنه راحله (ز) برای تولدم یکی می گرفت!!!
شب هم با ماتی بازی کردم تا ۱۲!!! خستگی و کمر با ماتی بی معنی است. اما امان از وقتی که نیست...![]()
وقت رادیولوژی شنبه ساعت ۹ صبحه. قابل جا به جایی هم نیست. با مدیر و سه نفر از همکارام تماس گرفتم و برای دو ساعتی که قراره سر کلاسم نباشم هماهنگی های لازم رو کردم.
بعد از ظهر هم استراحت کردم. سرماخوردگی داره اذیتم می کنه. متوصل به شلغم و آب پرتقال و لیموشیرین شدم. شب هم ماتی این ها رفتند مهمونی و من باز استراحت کردم.
امروز محبوب با من تماس گرفت و گفت که فردا ۷ صبح با بچه ها می رن تور زیارتی. من هم با این که بی اندازه دلم می خواست با اون ها برم٬ ولی به خاطر شرایط جسمی ام٬ تشکر کردم و گفتم نمی رم.
امیدوارم بهشون خوش بگذره و یه بار دیگخ من هم بتونم با اون ها همراهی کنم.
بعد از کار هم جلسات گروه های کاری تشکیل شد. من به خاطر این که مریم نبود مجبور شدم در دو گروه شرکت کنم. یه جورایی نخودی شدم. بد هم نبود چون از هر دو گروه استفاده کردم. (پریچهر هم از هلند و فرانسه اومد. یه هفته ای خیلی دلم براش تنگ شده بود. وقتی هست قوت قلب دارم. برام شکلات و باز از اون جا کلیدی های ایفل! آورده بود) بعد از جلسه ها رفتم ورزش. بدمینتون و والیبال بود. من هم رفتم با مامان آترین که مربی بدمینتون بود شروع به کار کردم. گفتم که خوب بلد نیستم و از توپ هم می ترسم! گفت این توپ سبکه و هیچ خطری نداره. کنار ما نینو و سعیده و راحله (پ)و یکی دیگه والیبال بازی می کردند. من هم غرق در لذت بدمینتون و یادگیری بودم. یک دفعه مینو یک سرویس زد که یک راست خورد توی فک من. منم که فکم رو دو بار عمل کردم!!! اون لحظه فقط احساس درد کردم. سرویس و تاس دفاعی و فور هند و بک هند رو تمرین کردم. بعد هم با راحله تا پارک وی اومدم. اتوبوس هم بود و اومدم سمت خونه. توی راه کتاب من گردم و می چرخم فریبا رو که برای ماتی داده بود می خوندم. مامان زنگ زد و گفت ماتی اومده خونمون. منم با شوق و ذوق و بدو بدو اومدم خونه. وقتی بعد از دیدن ماتی صئرتم رو توی آینه دیدم٬ فهمیدم پوست چونه ام رفته و باد کرده. این هم عاقبت ترس از چیزی... به قول مامان از هرچی بترسی٬ به سرت میاد. شام هم سبزی پلوی مامانی که ماهیشم نیلی اینا از شمال آورده بودند رو خوردیم. جای همتون به سبزی سبزی پلو...![]()
من و مامان و ماتی و بابا رفتیم پیش دکتر کایروپرکتیک. تازه وقتی که دکتر کارش رو شروع کرد متوجه شدم که چرا مامان اینقدر اصرار داشت که با من باشه و من تنها نرم. آقای دکتر و همکارش تقریباْ منو لوله کردند!!! بعد از اون حرکات عجیب و غریب که داد منو به هوا برد و کلی از درد عرق کردم٬ خوابوندندم زیر برق و دستگاه فیزیوتراپی. آخر سر هم گفتند که باید ۵ جلسه پشت سر هم بیام و بهد هم هفته ای یکی دو بار سر بزنم... وقتی رسیدیم خونه من و ماتی در حال مرگ بودیم. چون نهار نخورده بودیم و فقط هله هوله لمبونده بودیم! غذل خوردیم٬ ماتی رفت و منم لالااااا!