تبليغاتX
نور
 
من نور پاکم ای پسر، نه مشت خاکم مختصر×××××××××آخر صدف من نیستم، من درّ شَهوار آمدم
 
من به روی شکّ مطلق دکارت

 باز هم درنگ می کنم

 پایه های منطق قدیم را

 چه ساده لنگ می کنم

 بین سیب سرخ و سیب زرد

سیب های بیشمار را دوباره رنگ می کنم

از سیاهی یا سپیدی خسته ام

 پهنه ی جهان جاودانه را

جور دیگری دوباره طرح می کنم

              * * *

از قواعد ریاضیات او

از نوای ارغنون چاره ساز او

از فشار باید و نتیجه های او

رنج ها کشیده ام

دیگر از علوم خسته ام

روی رنج های خود میان زندگی

من هزارها کلام تازه درج می کنم

              * * *

بین مرگ و زندگی

 بیکران جهان جاودانه رسم می کنم

با خدای خود میان صفر و یک

باز هم دوباره استغاثه و نیاز می کنم.

                     «نقطه»

  نوشته شده در  دوشنبه 1389/04/28ساعت 11:57  توسط نقطه  | 
تهاجم و تخریب دفتر مرجع عالیقدر حضرت آیت الله العظمی صانعی ساعت چهار بامداد دوشنبه 24 خرداد 1389

گزارش تصویری (1)

گزارش تصویری (2)

وای به روزگار ما...

  نوشته شده در  دوشنبه 1389/03/24ساعت 19:59  توسط نقطه  | 
اي شادي ِ آزادي !

روزي که تو بازآيي

 با اين دل ِ غم پرور

من با تو چه خواهم کرد ؟ 

 غم هامان سنگين است

دل هامان خونين است

 از سر تا پامان خون مي بارد

  ما سر تا پا زخمي

 ما سر تا پا خونين

 ما سر تا پا درديم

ما اين دل ِ عاشق را

در راه ِ تو آماج ِ بلا کرديم

 مي گفتم: روزي که تو بازآيي

من قلب ِ جوانم را

چون پرچم ِ پيروزي

 بر خواهم داشت

 وين بيرق ِ خونين را

بر بام ِ بلند ِ تو 

 خواهم افراشت

 مي گفتم :روزي که تو باز آيي

 اين خون ِ شکوفان را

چون دسته گل ِ سرخي

 در پاي تو خواهم ريخت

وين حلقه ي بازو را

در گردن ِ مغرورت خواهم آويخت

 اي آزادي !

 بنگر ! آزادي ! 

 اين فرش که در پاي تو گسترده ست از خون است

 اين حلقه ي گل خون است

گل خون است ...

اي آزادي !

از ره ِ خون مي آيي اما

مي آيي و من در دل مي لرزم :

اين چيست که در دست ِ تو پنهان است ؟

این چيست که در پاي تو پيچيده ست ؟

اي آزادي ! آيا با زنجيرمي آيي ؟

شعر: هوشنگ ابتهاج

لینک دانلود تصنیف استاد شجریان، آهنگ از کیوان ساکت و شعر از هوشنگ ابتهاج

  نوشته شده در  دوشنبه 1389/03/24ساعت 19:46  توسط نقطه  | 
من آمدم. در این دوران نبودنم چالش هایی داشتم که بحمدالله همه به خیر گذشت. البته تا کنون...
  نوشته شده در  پنجشنبه 1389/03/20ساعت 18:14  توسط نقطه  | 
معلم پای تخته داد می‌زد

صورتش از خشم گلگون بود

و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود

ولی ‌آخر کلاسی‌ها،

لواشک بین خود تقسیم می کردند

وان یکی در گوشه ای دیگر «جوانان» را ورق می زد

برای آنکه بی خود های و هو می کرد و با آن شور بی پایان،

تساوی های جبری رانشان می داد

خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک

غمگین بود

تساوی را چنین نوشت: یک با یک برابر است

از میان جمع شاگردان یکی برخاست،

همیشه یک نفر باید به پا خیزد ...

به آرامی سخن سر داد:

تساوی اشتباهی فاحش و محض است.

نگاه بچه ها ناگه به یک سو خیره گشت و

معلم مات بر جا ماند

و او پرسید: اگر یک فرد انسان واحد یک بود

آیا باز یک با یک برابر بود؟

سکوت مدهوشی بود و سئوالی سخت

معلم خشمگین فریاد زد: آری برابر بود

و او با پوزخندی گفت:

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

آن که زور و زر به دامن داشت بالا بود و آنکه

قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پایین بود ؟

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

آنکه صورت نقره گون، چون قرص مه می داشت بالا بود ؟

وان سیه چرده که می نالید، پایین بود ؟

اگر یک فرد انسان واحد یک بود،

این تساوی زیر و رو می شد

حال می پرسم یک اگر با یک برابر بود

نان و مال مفت خواران از کجا آماده می گردید؟

یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد؟

یک اگر با یک برابر بود

پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد؟

یا که زیر ضربت شلاق له می گشت؟

یک اگر با یک برابر بود

پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد؟

معلم ناله آسا گفت:

بچه ها در جزوه های خویش بنویسید:

یک با یک برابر نیست...


شعر : خسرو گلسرخی
  نوشته شده در  پنجشنبه 1388/07/23ساعت 21:36  توسط نقطه  | 

مدتی بود که به وبلاگ سری نزده بودم. امروز مشغول خواندن کتاب چهار رساله ی افلاطون٬ ترجمه ی آقای محمود صناعی بودم. به رساله ی فدروس رسیدم. دیدگاه افلاطون در باب عاشق و نه عاشق را که می خواندم٬ به نظرم بی نظیر آمد. حیفم آمد که این تجربه را با شما در میان نگذارم. در این رساله٬ افلاطون به گفته ی مترجم٬ دیدگاه خود را از زبان سقراط بیان کرده. سقراط در دیالوگی که با فدروس برقرار می کند٬ یک بار دیدگاهی راجع به رجحان نه عاشق بر عاشق ارائه می دهد. بار دیگر با عذر خواهی از خدایان به خاطر نادیده گرفتن مقام عشق٬ دیدگاهی دیگر راجع به این مسأله بیان می کند. بسیار خواندنی است. امیدوارم از خواندنش لذت ببرید.  

  نوشته شده در  شنبه 1388/06/14ساعت 0:47  توسط نقطه  | 
روز ۱۳ اردیبهشت ماه سال ۸۸، روزی بود که پیله ای که دو سال و اندی به دور خود تنیده بودم را شکافتم. به امید این که پروانه ی روحم، این بار آزادی را با بصیرت بیش تر تجربه کند.

به امید روزی که هیچ کس به خاطر اندیشه اش مورد آزار قرار نگیرد...

 

  نوشته شده در  دوشنبه 1388/03/04ساعت 20:29  توسط نقطه  | 
عنوان اولین مطلب گفتاری بود از آلبرت انیشتین. امیدوارم بتوانم با مکتوب کردن اندیشه هایم نقبی به بهتر فکر کردن بزنم. از شما همراهان عزیز هم می خواهم که با نظر دادن به نوشته ها به من کمک کنید. پیشاپیش سپاسگزارم.

  نوشته شده در  چهارشنبه 1388/01/05ساعت 12:39  توسط نقطه  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM