تبليغاتX
نار دونه
خوب بود این مردم، دانه های دلشان پیدا بود. می پرد در چشمم آب انار؛ اشک می ریزم...
تقریباْ دو هفته می شه که ننوشتم. توی این مدت اتفاقات مهم زندگیم این ها بوده:

۱- اوضاع و احوال روحیم خیلی تعریف نداشته.

۲- زری جراحی کرد و خدا رو شکر بهتره.

3- کلاس فرادرمانی شروع شد و بعد از عمری بالاخره من و مامان باهم هم کلاسی شدیم!

۴- کارگاه سکس تراپی خانم دکتر کاردانی رو شرکت کردم. متوجه شدم که گاهی تجربه برتر از علم است!

۵- قراره به عنوان پیش پرداخت هر کتاب، ۲ تومن بدند. یعنی با این حساب ۴ تومن گیر من می آد. البته هنوز قرار داد ننوشتیم. فردا قراره تیمی بریم دفتر انتشارات و ببینیم اوضاع چه جوریه.

۶- کف گیر داره ته دیگ رو از جا در می آره!

۷- دیروز صبح با ورود مهمان نازنینی از خواب بیدار شدم! یک هاپو از زیر در خونه اومده بود توی حیاط! من و ماتی هم که عاشق هاپو. دیروز خوش حال بودم ولی آقا مهدی!!! و نگهبان ها هاپو رو تحت پیگرد قرار دادند و با همکاری مامان هاپو از گیر افتادن نجات پیدا کرد. البته بابای کم هوش یا آدم فروش!!! نزدیک بود لوش بده که با ذکاوت مامان مسأله منتفی شد. منهم دیدم بهتره پیش از گیر افتادن هاپو به یک جای امن منتقلش کنیم. خلاصه با کمک مینو، هاپو به منزل دایی پویا منتقل شد. پلیس بازی هم عجب حال می ده!

۸- این سه روز تعطیلی کارگاه مشاره ی پیش از ازدواج دکتر تبریزی رو می گذرونم. این همه جویای علم بودنم داره می کشدم!

۹- برای تولد ریحان یک میکروسکوپ خریدم. خودم بیش تر ذوق دارم که بدمش بهش!

۱۰- تُنی گفت که می خواد یک کارگاه مونته سوری ببردم و من کلی ذوق کردم ولی پریروز بهم گفت که ۶۰۰ چوق آب می خوره و ممکنه موسسه مقداریش! رو کمک کنه و بپردازه! منم که می خواستم ادای آدمای مایه دار و جویای علم رو در بیارم!!! گفتم مسأله ای نیست! چه کنیم که یک معلّم موثر در کلاس های ارتقای حرفه ای به صورت فعال شرکت می کنه...

۱۱- یک نتیجه از زندگی و اون این که هر مقدار در آمد داشته باشم، همان مقدار به اضافه ی یه کوچولو، خرج های ناگهانی برام پیش می آد. خوش بینانه اینه که فکر کنم خدا می خواد رابطه ی مالی من و مامان همیشه از آسمون به زمین باشه!!!

۱۲- مامان بزرگ دیروز قلب درد کردند و بیمارستان رجایی گفت ممکنه بستریشون کنه. ولی الهی شکر با نذر و نیاز مامان، بستری نشدن و الان پیش ما هستند ولی فردا باید به بیمارستان برای بقیه ی کارها برگردند. امشب با مامان یه سر رفتند خونشون و به کاسکوشون سر زدند. خدا همهی مامان بزرگ ها رو نگه داره...

۱۳- تولد نازنین همه ی فامیل دعوت بودند و یک چیزی توی مایه ی عروسی بود تا تولد. جنغولک بازی های اون ها هم دنیایی است! خیلی دنیاهامون متفاون شده...ولی رفتار ماتی خیلی جالب و خنده دار بود. انگار که یک سبو می خورده بود! دور خودش می چرخید و می رقصید و همه جا رو (تا می تونست!) به هم می ریخت... عاشقشم!

۱۴- یک نیم بوت نادر خریدم که پاشنه اش ۵ سانت است. این هم عمل به توصیه ی دکتر پور علی! (یک منتی هم سر آقای دکتر گذاشتما!!!)

۱۵- فهمیدم که زری با هرکی که بوده، اون آدم عاشقش شده. چه راننده ی آژانسش، چه معلم بچه اش، چه فامیل و چه دوست... کاش من هم مثل زری بودم. فرشته...

۱۴-

+ نوشته شده در  جمعه 1388/09/13ساعت 20:55  توسط نسترن  | 

در این پانزده روز گذشته چه ها که نکیشدم...

۱- زری نازنینم با یک غده ی جدید مواجه شد و دکتر گفت که نوع این یکی با اون ۱۳ تای قبلی متفاوته. زری بیمارستان بستری شد و غده رو در آوردند. پاتولوژی جواب داد که غده ی جدید برخلاف قبلی ها بد خیمه. روزی که این خبر رو به زری که دو جا از بدنش زخمی جراحی بود٬ دادند من اون جا بودم. داغون شدم ولی حمد و ثنا حق را سزاست که با آیاتش نجاتم داد... داشتم دق می کردم...

۲- آقایی جلوی عابر بانک مقدس اردبیلی از مردم خواهش می کرد که ۱۰۰ تومن پول بگیرند و بدند بهش و او هم براشون کارت به کارت پول رو بریزه. می گفت که سقف ۲۰۰ تومن پول کارتش رو برداشت کرده و حالا بیش تر پول لازم داره. من هم قبول کردم. فرداش که رفتم آزمایشگاه مسعود٬ موقع حساب متوجه شدم که توی کارتم کم تر از رقم اصلی حسابم پول هست. خلاصه این که پول به درستی کارت به کارت نشده بود و اصلاح سند خورده بود. من موندم و من! دستم هم به هیچ جا بند نبود. کلی هم پول آژانس دادم و بانک رفت و آمد کردم و فرم مغایرت پر کردم. کلی هم با همراهم با مسئول بانک صحبت کردم ولی تا حالا که بی فایده بوده. این هم عاقبت دلسوزی و نیکو کاری... {البته در عوض از طریق سما پول خوبی گیرم اومد و مثل همیشه خدا لنگم نگذاشت. الحمدلله}

۳- نتایج آزمایش خونم خوب بود ولی بعد از سونوگرافی فهمیدم یک کیست ۴ سانتی متری! دارم.

۴- هنوز درگیر آنفولانزا هستم و شنبه ها پیش دکتر پور علی می رم. الحمدلله کمرم بهتره.

۵- زری نازنینم ۳شنبه مجدداْ زیر تیغ می ره. یک عضو بدنش رو برای همیشه از دست میده... روحیه اش هم خیلی بده و داغونه. {بلائی عنایتی} براش دعا کنید...

۶- سابق بازهم به محل کارم تلفن زد. ای میل تهدید آمیز فرستاد. من هم فیلترش کردم. حالم ازش به هم می خوره...

۷- عدد مقدس ۷ هم مال ماتی من. عشق دلمه به خدا... اگه اون نبود چه جوری این همه غصه رو تحمل می کردم؟! بزرگ شده و خانم. دیگه ممنی واقعاْ اخه!!! نی نیانی ما هم از شیر گرفته شد. لپ های کش کشانیش٬ کش کشانی تر شده.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/09/01ساعت 21:42  توسط نسترن  | 

تقریباً دو هفته است که ننوشتم و عین این دو هفته رو مریض بودم. کمر درد از یک طرف و آنفولانزای فصلی از طرف دیگه امانم رو بریده.

امروز مامان بزرگ جونم دو تا از خاله ها رو که حدود 15-20 ساله باهم قطع رابطه هستند، برای آشتی کنون به خونشون دعوت کرده. خیلی دوست داشتم من هم اون جا بودم. ولی به خاطر سرماخورگی و احتمال مریض شدن دیگران نرفتم.

کاری که با مینو گرفتیم هم امروز باید تحویل داده بشه ولی تقریباً کم تر از نصفش انجام شده.

توی این مدت اتفاق جدید دیگه این که قبول کردم که با سما هم کار کنم. بچه ی خیلی خوبیه.

این کمر درد خیلی برای روحم سازنده بود. فکر کردم که تا حالا از این که اصلاً دچار مریضی نشدم، فقط تعجب می کردم ولی حالا قدرش رو بهتر می دونم. ضمناً عادت بد عصبانیت رو هم با این درد ربط دادم. دیدم واقعاً عصبانیت من هم روی کوچولوها تاثیر بدی داره و هم روی بدن خودم. کمی هم بهتر از قبل مامان رو درک می کنم. قبلاً گاهی حتی به خاطر درد ها و آخ و ناله های مامان کلافه می شدم. ولی الان فهمیدم که مامان خیلی خیلی قوی بوده که با این دردهای جان فرسا، بازهم زندگیم.ن رو این قدر خوب اداره کرده. خلاصه از فایده های این دیسک بیرون زده ی کمر هرچی بگم بازم کمه!

امروز هم خونه ی پونه مهمونیه. عاطی می آد دنبالم. با ترس و لرز و ماسک باید برم. نکنه بقیه هم دچار آنفولانزا بشن.

+ نوشته شده در  جمعه 1388/08/15ساعت 12:53  توسط نسترن  | 

مسعود رسام در سال ۱۳۳۶ در تهران به دنیا آمد. رسام فارغ التحصیل مدرسه عالی تلویزیون و سینما بود. اولین فعالیت‌ها رسام در زمینه‌های تأتر و تلویزیون درسال ۱۳۵۸ آغاز شد. رسام در تاریخ نهم آبان ماه ۱۳۸۸ در بیمارستان لاله تهران در پی بیماری سرطان خون درگذشت. روحش شاد.

سریال چاق و لاغر و سریال همسران برنامه های مورد علاقه ی دوران کودکی و نوجوانی من بود. اولین جایی که فهمیدم برای داشتن وقت دیدن تلویزیون باید برنامه ریزی و زمان بندی برای انجام کارهام داشته باشم، موقع پخش سریال همسران بود. یادمه که در شب های چهارشنبه سریال همسران و پوآرو پخش می شد و من قبل از فرا رسیدن زمان پخش این دو سریال محبوبم، برنامه ریزی می کردم که کارها و درس های فردام رو انجام بدم و بخونم. یاد اون روزها و یاد و خاطره ی مسعود رسام عزیز به خیر. برای روح او آرزوی ترقی مداوم روحانی می کنم.

+ نوشته شده در  شنبه 1388/08/09ساعت 13:10  توسط نسترن  | 

امروز روز آروم و خوبی بود. فکر می کنم از وقت کاریم خیلی خوب استفاده کردم. یکی از موارد استثنایی بود که در کارم نظم داشتم. بعد از کار هم با پریچهر اومدم تا شریعتی و از اون جا رفتم دکتر. ۵/۱ ساعت زود رسیدم. باز هم جو گیر شدم! نظم هم اندازه ای داره!!! خلاصه باز لوله و برق! آدم رو یاد تیمارستان های قرون وسطی می اندازه این کایروپرکتیک. اسمش بهتر از خودشه!

اومدم خونه و من و ماتی و آشپزی! بازی! البته یه کوچولو هم موهای من اشتباهی! و کاملاْ اشتباهی!!! لای انگشت های ماتی گیر کرد! مثل معمول!!! ماتی رفت و دل ما نیز هم!

سوفله ی بادمجون پختم ولی دل و دماغ خوردنش نبود. با تشکر از شیما جون که دستور پختش رو یادم داد!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/08/03ساعت 23:1  توسط نسترن  | 

صبح ساعت ۵/۸ من و بابا و مامان بیمارستان مدرس بودیم. خوش بختانه ساعت ۹ عکس کمرم رو تحویل گرفتم. سرعت کار واقعاْ عجیب بود! بعد هم مامان نازنینم با یه کیسه ی دسته دار پر از میوه و شلغم و... و یک قابلمه دمپختک باقالی (که یکی از غذاهای مورد علاقه ی منه) از من پذیرایی کرد. گاهی از سن و قدم خجالت می کشم. ولی بعد با خودم می گم٬ من تا آخر دنیا برای مامان و بابام همون نسترن کوچولوام. خلاصه من رو به محل کارم رسوندند. جالب این بود که یکی از همکارام و مدیرم که بخشی از کار رو بهشون سپرده بودم٬ نیومده بودند. بچه ها هم رفته بودند سایت!

بعد از کارم با فریبا تا سر شریعتی اومدم و بعد رفتم پیش دکتر پور علی عزیز! ایشون هم با دیدن عکس خوش تیپ کمرم٬ گفتند دیسک بین مهره های ۵ و ۶ ام بیرون زده. باز هم با لوله کردن کمر و استفاده از پالس الکتریکی سعی در بهبود حال من کردند!!! کفی طبی هم به حلقوم کفشم فرو دادند! کمربند طبی هم تجویز شد! تا سر میرداماد به عشق خرید چرب لب پیاده اومدم. بالاخره چرب لب خریدم! وگرنه راحله (ز) برای تولدم یکی می گرفت!!!

شب هم با ماتی بازی کردم تا ۱۲!!! خستگی و کمر با ماتی بی معنی است. اما امان از وقتی که نیست...

+ نوشته شده در  شنبه 1388/08/02ساعت 22:35  توسط نسترن  | 

سرماخوردگی من روز به روز بارز تر می شه. امروز صبح (بهتر بگم ظهر) ساعت ۱۱ به سختی بیدار شدم. گلو درد اذیتم می کنه. مامان برای سال آقاجون با مامان بزرگ و خاله مریم به بهشت زهرا رفتند.  کمی مطلب توی سایت محل کارم گذاشتم و به روزش کردم. از وقتی که سایت با مشکل رو به رو شد و بک آپ قبلی رو گذاشتند٬ مطلبی نگذاشته بودم. البته معرفی کتاب هایی که نوشته بودم توی مموری کارد بود و توی محل کارم جا مونده بود. بعد از اون هم به پاکیزگی اتاقم رسیدم. مامان بزرگ با یه دسته ی هفت تایی گل رز قرمز به دیدنم اومد. مامان هم هفت هشت تا گلدون کاکتوس جور و واجور خریده بود. دو تا از کاکتوس ها پیوندی است و پیوند سرخ و نارنجی داره. خیلی قشنگن. جاتون خالی. مامان بزرگ استراحت کردند. مامان چت کرد. من هم دوش گرفتم. برای گرفتن رادیولوژی کمرم باید ۴۰ گرم روغن کرچک می خوردم. مامان از وقتی که فهمید٬ نگران بود. من هم ساعت ۶ عصر سوپم رو خوردم و ساعت ۷ نشده بود که روغن رو بدون این که بو کنم (با بینی گرفته) سر کشیدم. بعد هم طوری وانمود کردم که انگار خوش مزه بوده!!!! فقط به خاطر این که مامان غصه نخوره! بعد هم بابا و مامان رفتند که مامان بزرگ رو برسونند. من هم خوابیدم. البته به خاطر اثرات روغن و گلو درد اصلاْ خواب راحتی نبود. ولی بهتر از هیچی بود.

+ نوشته شده در  جمعه 1388/08/01ساعت 22:22  توسط نسترن  | 

صبح ساعت ۸ ماتی اومد و با خنده دستم رو گرفت و گفت سُمانی (یعنی صبحانه). من هم با خنده (که این حالت شاید اولین بار در عمر ۲۸ ساله ام پیش اومده٬ اونم در ساعت ۸ صبح!!!!) رفتم و سُمانی خوردم. بعد هم قرار بود برای رادیوگرافی کمرم به رادیولوژی برم. هرچی گشتم دفترچه بیمه ام رو پیدا نکردم. البته به خاطر سحرخیزی خوب چشمام باز نبود! خوابیدم و ساعت ۵/۱۱بیدار شدم و یه چیزی خوردم و بعد دفترچه را پیدا کردم. به این می گن معجزه ی خواب و خوراک. با بابا رفتیم بیمارستان مدرس سعادت آباد. اون جا من رفتم توی بیمارستان و وقت و برگه ی آمادگی رادیولوژی رو گرفتم. از شانس من همون لحظه خبر فوت یکی از بیماران رو به بستگانش دادند!

وقت رادیولوژی شنبه ساعت ۹ صبحه. قابل جا به جایی هم نیست. با مدیر و سه نفر از همکارام تماس گرفتم و برای دو ساعتی که قراره سر کلاسم نباشم هماهنگی های لازم رو کردم.

بعد از ظهر هم استراحت کردم. سرماخوردگی داره اذیتم می کنه. متوصل به شلغم و آب پرتقال و لیموشیرین شدم. شب هم ماتی این ها رفتند مهمونی و من باز استراحت کردم.

امروز محبوب با من تماس گرفت و گفت که فردا ۷ صبح با بچه ها می رن تور زیارتی. من هم با این که بی اندازه دلم می خواست با اون ها برم٬ ولی به خاطر شرایط جسمی ام٬ تشکر کردم و گفتم نمی رم. امیدوارم بهشون خوش بگذره و یه بار دیگخ من هم بتونم با اون ها همراهی کنم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/07/30ساعت 12:50  توسط نسترن  | 

امروز هم چهارشنبه بود. مثل معمول روز پرکاری و ورزش. قرار بود مینو برای مشاهده ی تقویت کار گروهی بیاد سر کلاسم. از دیشب تا حدی اضطراب داشتم. صبح به خودم مسلط شدم. دیروز هم خودم از فریبا خواهش کرده بودم که به بیاد کلاسم و آترین (یکی از شاگردام) رو مشاهده کنه و راهکارهایی در مورد بهبود دقت و تمرکزش بهم بده. مینو نیومد و فریبا اومد.

بعد از کار هم جلسات گروه های کاری تشکیل شد. من به خاطر این که مریم نبود مجبور شدم در دو گروه شرکت کنم. یه جورایی نخودی شدم. بد هم نبود چون از هر دو گروه استفاده کردم. (پریچهر هم از هلند و فرانسه اومد. یه هفته ای خیلی دلم براش تنگ شده بود. وقتی هست قوت قلب دارم. برام شکلات و باز از اون جا کلیدی های ایفل! آورده بود) بعد از جلسه ها رفتم ورزش. بدمینتون و والیبال بود. من هم رفتم با مامان آترین که مربی بدمینتون بود شروع به کار کردم. گفتم که خوب بلد نیستم و از توپ هم می ترسم! گفت این توپ سبکه و هیچ خطری نداره. کنار ما نینو و سعیده و راحله (پ)و یکی دیگه والیبال بازی می کردند. من هم غرق در لذت بدمینتون و یادگیری بودم. یک دفعه مینو یک سرویس زد که یک راست خورد توی فک من. منم که فکم رو دو بار عمل کردم!!! اون لحظه فقط احساس درد کردم. سرویس و تاس دفاعی و فور هند و بک هند رو تمرین کردم. بعد هم با راحله تا پارک وی اومدم. اتوبوس هم بود و اومدم سمت خونه. توی راه کتاب من گردم و می چرخم فریبا رو که برای ماتی داده بود می خوندم. مامان زنگ زد و گفت ماتی اومده خونمون. منم با شوق و ذوق و بدو بدو اومدم خونه. وقتی بعد از دیدن ماتی صئرتم رو توی آینه دیدم٬ فهمیدم پوست چونه ام رفته و باد کرده. این هم عاقبت ترس از چیزی... به قول مامان از هرچی بترسی٬ به سرت میاد. شام هم سبزی پلوی مامانی که ماهیشم نیلی اینا از شمال آورده بودند رو خوردیم. جای همتون به سبزی سبزی پلو...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/07/29ساعت 22:4  توسط نسترن  | 

صبح مثل معمول رفتم سر کار. ساعت ۳ بعد از ظهر مامان تماس گرفت و پرسید که بیان دنبالم یا نه. منم که فهمیدم ماتی پیششونه٬ استقبال کردم. ماتی اومد و همکارام دیدنش. بعد هم رفتیم کلاسم رو دید. چون هر بار که به مامانم گفته بود خالی (خاله) و بهانه ی منو گرفته بود٬ مامان بهش گفته بود که خاله رفته به نی نیانیا (نی نی ها) یاد بده که بگن آآآآآآب. ماتی هم خیلی دوست داشت که بفهمه کلاس چه جور جاییه. از دیدن نقاشی های روی در و دیوار و از همه مهم تر آکواریوم و حباب هاش خیلی هیجان زده شده بود. همه هم که عاشقش شدند... بعد هم از دم ماشین خرید که رد می شد٬ گفت تخم! (تخمه) من هم براش دَنِت و شیر و شیر کاکائو و آلبالو خشکه خریدم. 

 من و مامان و ماتی و بابا رفتیم پیش دکتر کایروپرکتیک. تازه وقتی که دکتر کارش رو شروع کرد متوجه شدم که چرا مامان اینقدر اصرار داشت که با من باشه و من تنها نرم. آقای دکتر و همکارش تقریباْ منو لوله کردند!!! بعد از اون حرکات عجیب و غریب که داد منو به هوا برد و کلی از درد عرق کردم٬ خوابوندندم زیر برق و دستگاه فیزیوتراپی. آخر سر هم گفتند که باید ۵ جلسه پشت سر هم بیام و بهد هم هفته ای یکی دو بار سر بزنم... وقتی رسیدیم خونه من و ماتی در حال مرگ بودیم. چون نهار نخورده بودیم و فقط هله هوله لمبونده بودیم! غذل خوردیم٬ ماتی رفت و منم لالااااا!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/07/28ساعت 21:52  توسط نسترن  |